جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۲ | 7:26 | مریم رحمانی -
بعدازظهری گرم در پادوا، آنها او را به پشت بام بردند و او می توانست از آنجا تمام شهر را ببیند. دود دودکش ها در آسمان دیده می شد. کمی بعد هوا تاریک شد و نورافکن ها پدیدار شدند. بقیه به طبقه ی پایین رفتند و بطری ها را هم با خود بردند. او و لوز صدای آنها را از بالکن پایین می شنیدند. لوز روی تخت نشست، در هوای گرم شب او خنک و تر و تازه بود.لوز تا سه ماه شیفت شب باقی ماند. آنها با خوشحالی این اجازه را به او دادند. وقتی او را عمل جراحی کردند، لوز او را برای عمل آماده کرد؛ و بین خودشان یک شوخی راجع به دوست یا دشمن داشتند. زمانی که به او داروی بیهوشی تزریق شده بود حواسش بود که وقتی در حال بیهوش شدن است، راجع به چیزی ناخواسته حرف نزند. بعد از اینکه شروع به استفاده کردن از عصا کرد، خودش دماها را اندازه گیری می کرد که لوز مجبور نباشد از تختش بلند شود. فقط تعدادی مریض وجود داشت و همه راجع به این قضیه می دانستند. همه لوز را دوست داشتند. همانطور که داشت در راهرو برمی گشت به لوز در تخت خوابش فکر می کرد.قبل از اینکه به خط مقدم برگردد به کلیسا رفتند و دعا خواندند. تاریک و ساکت بود و افراد دیگری در حال عبادت بودند. آنها می خواستند ازدواج کنند. اما وقت کافی برای اطلاع رسانی نبود و هیچکدام از آنها شناسنامه نداشتند. احساس متاهل بودن می کردند ولی می خواستند که همه راجع به آن بدانند و همچنین می خواستند که آن را مکتوب کنند که از دستشان نرود.لوز نامه های زیادی برای او نوشت که تا بعد از آتش بس موقت جنگ به دستش نرسیدند. یک بسته که شامل پانزده نامه بود آمد و ا
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: طاها محمدی
تاريخ: جمعه
24 شهريور
1402 ساعت: 15:11